در راستای اینکه اسی مشائی در نهایت مورد تونگولهی رهبری قرار گرفت و به سمت کشو هدایت شد سوالاتی برای اکثر جهانیان پیش آمد که سعی کردیم با حضور سریع در یک کنفرانس خبری به تمام یا همه یا انبوهی یا اکثر یا اصلاً ولمان کنید به سه تا از آنها جواب بدهیم که شرح این پرسش و پاسخ برای اولین و آخرین بار در جهان در این رسانهی ملی با حفظ تمام آداب و رسوم رسانههای ملی خودمان میآید : ..........
تو در بنگاه مردم میفریبی منم بالای منبر این به اون در
2011/04/09
#929
وقتی مخالفی باقی نمانده باشد خودشان را حذف میکنند !
در راستای اینکه اسی مشائی در نهایت مورد تونگولهی رهبری قرار گرفت و به سمت کشو هدایت شد سوالاتی برای اکثر جهانیان پیش آمد که سعی کردیم با حضور سریع در یک کنفرانس خبری به تمام یا همه یا انبوهی یا اکثر یا اصلاً ولمان کنید به سه تا از آنها جواب بدهیم که شرح این پرسش و پاسخ برای اولین و آخرین بار در جهان در این رسانهی ملی با حفظ تمام آداب و رسوم رسانههای ملی خودمان میآید : ..........
در راستای اینکه اسی مشائی در نهایت مورد تونگولهی رهبری قرار گرفت و به سمت کشو هدایت شد سوالاتی برای اکثر جهانیان پیش آمد که سعی کردیم با حضور سریع در یک کنفرانس خبری به تمام یا همه یا انبوهی یا اکثر یا اصلاً ولمان کنید به سه تا از آنها جواب بدهیم که شرح این پرسش و پاسخ برای اولین و آخرین بار در جهان در این رسانهی ملی با حفظ تمام آداب و رسوم رسانههای ملی خودمان میآید : ..........
2011/04/08
#928
برای اشرف انسانیت داشته باشید ولی فکر هم بکنید ...

ظرف چهار روز این اتفاقات پشت سر هم افتاد :
اول یک عکس بسیار قدیمی بدون هیچ مناسبت زمانی از مسعود رجوی و صدام در حال دست دادن بسرعت در تمام اینترنت منتشر شد و بمدت دو روز همزمان با اینکه هر کسی از راه میرسید چیزی نثار پس و پیش و قبل سازمان مجاهدین میکرد ، این سازمان فوراً جلوی چشم همه قرار گرفت و تکرار میکنم که بدون هیچ مناسبت زمانی سازمان مجاهدین ناگهان بولد شد .
روز سوم یک خبر مبنی بر کشف یک سایت مخفی اتمی جمهوری اسلامی از طریق همان سازمان مجاهدین مجدداً در سراسر اینترنت منتشر شد و بلافاصله خبر از طریق چند رسانه مورد تبلیغ قرار گرفت . نگاههائی که در دو روز گذشتهاش از سر انتشار یک عکس قدیمی روی سازمان مجاهدین قرار داشت همانجا ماند و اعلام شد که هر وقت سازمان مجاهدین محل یک سایت مخفی اتمی جمهوری اسلامی را افشاء میکند آخرش خبر راست از کار درمیآید . این کاری است که ماهوارههای جاسوسی امریکا هم تا حالا نتوانستهاند بکنند .
و بامداد روز چهارم ناگهان به کمپ اشرف حمله شد و برای چهارمین روز متوالی فوکوس خبری روی همان سازمان مجاهدین باقی ماند . با انتشار تصاویر کشته و زخمیهای اشرف تمام وجدانها به حق بدرد آمد و همه از اینکه چنین ستمی به ساکنین اشرف میرود گله کردند . گمانهزنی بر سر اینکه این حمله در ارتباط مستقیم با آن افشاگری محل سایت مخفی اتمی بوده شروع شد و از روی جدول تمام حساب کتابها هم درست از کار درمیآید : اینها محل سایت را لو دادند آنها هم حمله کردند . این وسط علت ضد تبلیغ روز اول و دوم علیه مسعود رجوی که در شرایط حاضر از هر تبلیغی بهتر جواب میداد بیپاسخ ماند .
من هیچ نتیجه گیریئی نمیکنم و فقط چند یادآوری :

ظرف چهار روز این اتفاقات پشت سر هم افتاد :
اول یک عکس بسیار قدیمی بدون هیچ مناسبت زمانی از مسعود رجوی و صدام در حال دست دادن بسرعت در تمام اینترنت منتشر شد و بمدت دو روز همزمان با اینکه هر کسی از راه میرسید چیزی نثار پس و پیش و قبل سازمان مجاهدین میکرد ، این سازمان فوراً جلوی چشم همه قرار گرفت و تکرار میکنم که بدون هیچ مناسبت زمانی سازمان مجاهدین ناگهان بولد شد .
روز سوم یک خبر مبنی بر کشف یک سایت مخفی اتمی جمهوری اسلامی از طریق همان سازمان مجاهدین مجدداً در سراسر اینترنت منتشر شد و بلافاصله خبر از طریق چند رسانه مورد تبلیغ قرار گرفت . نگاههائی که در دو روز گذشتهاش از سر انتشار یک عکس قدیمی روی سازمان مجاهدین قرار داشت همانجا ماند و اعلام شد که هر وقت سازمان مجاهدین محل یک سایت مخفی اتمی جمهوری اسلامی را افشاء میکند آخرش خبر راست از کار درمیآید . این کاری است که ماهوارههای جاسوسی امریکا هم تا حالا نتوانستهاند بکنند .
و بامداد روز چهارم ناگهان به کمپ اشرف حمله شد و برای چهارمین روز متوالی فوکوس خبری روی همان سازمان مجاهدین باقی ماند . با انتشار تصاویر کشته و زخمیهای اشرف تمام وجدانها به حق بدرد آمد و همه از اینکه چنین ستمی به ساکنین اشرف میرود گله کردند . گمانهزنی بر سر اینکه این حمله در ارتباط مستقیم با آن افشاگری محل سایت مخفی اتمی بوده شروع شد و از روی جدول تمام حساب کتابها هم درست از کار درمیآید : اینها محل سایت را لو دادند آنها هم حمله کردند . این وسط علت ضد تبلیغ روز اول و دوم علیه مسعود رجوی که در شرایط حاضر از هر تبلیغی بهتر جواب میداد بیپاسخ ماند .
من هیچ نتیجه گیریئی نمیکنم و فقط چند یادآوری :
- سازمان مجاهدین مدتی است که "بدلیل نا امن بودن اشرف" دارد تلاش زیادی برای انتقال "بعضی" از اعضایش از اشرف به "عمدتاً" اروپا و مشخصاً همین فرانسه انجام میدهد .
- بعد از اتفاقات ایران و آغاز جنبش سبز و متعاقباً خروج افراد زیادی از کشور چه در معرض خطر جدی و چه "به بهانه جنبش سبز" و ورودشان به اروپا سازمان مجاهدین تلاش بسیار وسیعی را برای جذب این افراد که عمدتاً دچار مشکلات و گرفتاریهای ابتدای خروج از کشور هستند انجام داد و دارد میدهد .
- سازمان مجاهدین در سال شصت و هفت دقیقاً بیست و چهار روز مانده به پذیرش قطعنامه 598 از طرف ایران ، درست در زمانی که همه تمام قرار مدارهایشان را برای اتمام جنگ با هم گذاشته بودند در جریان عملیات مرصاد تعداد بسیار زیادی از افراد مازاد خود را جلوی توپ کم برد و کم اثر جمهوری اسلامی فرستاد که در آن زمان تنها قادر به تار و مار کردن و "پاکسازی" زوائد سازمان مجاهدین بود . اگر توان نظامی جمهوری اسلامی بیشتر از این بود هرگز قطعنامه لااقل در آن زمان پذیرفته نمیشد . این بار آخری نبود و نیست که سازمان مجاهدین با هماهنگی عراقیها اعضاء خود را پاکسازی میکند .
- بزرگترین مقر سازمان مجاهدین در همین فرانسه و مورد حمایت این کشور است . فرانسه همان کشوری است که در جریان سرکوبهای لیبی برای حمایت از معترضین بعنوان پیش قروال به لیبی حملهی هوائی کرد . آنوقت همین فرانسه برای حمایت از معترضینی که سالهاست مورد حمایتش هستند حتی حرف هم نمیزند چه به اقدام . فرانسه خر نیست میفهمد ماجرا در کجا تاب تاب عباسی است در کجا واقعی .
- دلم برای آن ساکنین اشرف که ظاهراً دوباره قرار است پاکسازی بشوند میسوزد و اینجا منتظر ورود آن عدهی دیگری که علی الحساب جزو زوائد سازمان نیستند و عنقریب "بدلیل نا امن بودن اشرف" به اروپا و همین فرانسه میرسند میمانم .
2011/04/07
#927
آلترناتیو کیست ، آرمیچر چیست ؟!

۱. آلترناتیو کسی است که میرحسین موسوی نباشد چون نخست وزیر امام بوده، با قانون اساسی آنجوری که ما میخواهیم مخالف نیست، اگر حرف از سرنگونی نظام بزنی بدون اینکه فکر بکند که این کار اصلاً شدنی هست و یا نه فوری تب میکند، به عهد دسته چپق میگوید دوران طلائی، با همین خامنهای قبلاً رفیق بوده، هیچوقت نرفت بزند توی گوش جنتی، مستقیماً با دست خودش هزاران نفر را دهه شصت اعدام کرد و خصوصاً که ریش هم دارد..........

۱. آلترناتیو کسی است که میرحسین موسوی نباشد چون نخست وزیر امام بوده، با قانون اساسی آنجوری که ما میخواهیم مخالف نیست، اگر حرف از سرنگونی نظام بزنی بدون اینکه فکر بکند که این کار اصلاً شدنی هست و یا نه فوری تب میکند، به عهد دسته چپق میگوید دوران طلائی، با همین خامنهای قبلاً رفیق بوده، هیچوقت نرفت بزند توی گوش جنتی، مستقیماً با دست خودش هزاران نفر را دهه شصت اعدام کرد و خصوصاً که ریش هم دارد..........
2011/04/05
#925
کارلوس جان ؛ فقط بیزحمت تیم ملی را با چیزت هدایت نکن !
در راستای اینکه گمانهزنیها در مورد نام مربی جدید پرتغالی تیم ملی بالا گرفته و دیروز تا حالا تفاسیر متعددی دربارهی چیز یارو که فعلاً خوشبختانه فقط به ته فامیلیاش چسبیده اما وضع همینجوری پیش برود احتمالاً بزودی به ته تیم ملی ما هم خواهد چسبید تهیه شده و تفاسیر مربوطه از چیز یارو شروع شده رسیده به داریوش و کوروش و کلاً سلسلهی هخامنشی لذا ما که اصولاً همیشه با اینجور فامیلیها شوخی داریم در اینجا ضمن معرفی نام پیشنهادی "کارلوس چیزش" جهت کندن قائله تفاسیر خودمان را در مورد این فامیلی انقلابی ارائه مینمائیم :
"کارلوس کیرش" یعنی چی ؟
تفسیر اول ما : یعنی یارو اسمش "کارلوس کوروش کبیر هخامنشیزادگان اصل سقرلو" بوده ولی موقع صدور شناسنامه در ثبت احوال پرتغال دست یارو زیر میز به چیزش بوده و چون کیرش با کوروش حداقل در سه حرف مشترک است لذا بعداً که کارلوس به ایران آمد و فهمید که اینجا فامیلیاش با حفظ سمت همان یکجور آلت زنا هم هست به اصل رگ و ریشهی خانوادگی خودش پی برد و به تاریخ ایران خصوصاً هخامنشیها علاقمند شد و اینها را یک دوستی که قبل از آمدن به ایران تصادفاً در دوبی دیده بوده و درباره ربط چیز به چوز آدم خبر داشته گفته .
تفسیر دوم ما : یعنی یارو دید اوضاع فوتبال ایران چیزی است رئیس فدراسیون که رسماً چیز تربیت بدنی هم نیست هر مربیئی هم که میآید انگار با چیزش تیم ملی را هدایت میکند وقتی هم که تیم حذف شد میگیرد به چیزش بازیکنان تیم ملی هم انگار وسط زمین دارند با چیزشان یه قل دو قل بازی میکنند کلاً جریان چیز تو چیز است از بخت خوب زد و فامیلی یارو هم چیزی از کار درآمد که هر جائی اگر ضایعش کرد این یه جا خیلی بدردش خورد و اصلاً ما تحقیق کردیم دیدیم پدر مادر کوروش کبیر هم وقتی کوروش بچه بود توی خانه اندی کوروس صدایش میزدند که یعنی همین کارلوس کیرش .
در مجموع ما شانس آوردیم اینها برای تیم ملی خواهران مربی پرتغالی نیاوردند . با این اوضاع فاجعه آمیز فامیلی مربیها اگر برای تیم ملی خواهران مربی آورده بودند فامیلی او را چطوری باید جمع و جور میکردیم ؟!
در راستای اینکه گمانهزنیها در مورد نام مربی جدید پرتغالی تیم ملی بالا گرفته و دیروز تا حالا تفاسیر متعددی دربارهی چیز یارو که فعلاً خوشبختانه فقط به ته فامیلیاش چسبیده اما وضع همینجوری پیش برود احتمالاً بزودی به ته تیم ملی ما هم خواهد چسبید تهیه شده و تفاسیر مربوطه از چیز یارو شروع شده رسیده به داریوش و کوروش و کلاً سلسلهی هخامنشی لذا ما که اصولاً همیشه با اینجور فامیلیها شوخی داریم در اینجا ضمن معرفی نام پیشنهادی "کارلوس چیزش" جهت کندن قائله تفاسیر خودمان را در مورد این فامیلی انقلابی ارائه مینمائیم :
"کارلوس کیرش" یعنی چی ؟
تفسیر اول ما : یعنی یارو اسمش "کارلوس کوروش کبیر هخامنشیزادگان اصل سقرلو" بوده ولی موقع صدور شناسنامه در ثبت احوال پرتغال دست یارو زیر میز به چیزش بوده و چون کیرش با کوروش حداقل در سه حرف مشترک است لذا بعداً که کارلوس به ایران آمد و فهمید که اینجا فامیلیاش با حفظ سمت همان یکجور آلت زنا هم هست به اصل رگ و ریشهی خانوادگی خودش پی برد و به تاریخ ایران خصوصاً هخامنشیها علاقمند شد و اینها را یک دوستی که قبل از آمدن به ایران تصادفاً در دوبی دیده بوده و درباره ربط چیز به چوز آدم خبر داشته گفته .
تفسیر دوم ما : یعنی یارو دید اوضاع فوتبال ایران چیزی است رئیس فدراسیون که رسماً چیز تربیت بدنی هم نیست هر مربیئی هم که میآید انگار با چیزش تیم ملی را هدایت میکند وقتی هم که تیم حذف شد میگیرد به چیزش بازیکنان تیم ملی هم انگار وسط زمین دارند با چیزشان یه قل دو قل بازی میکنند کلاً جریان چیز تو چیز است از بخت خوب زد و فامیلی یارو هم چیزی از کار درآمد که هر جائی اگر ضایعش کرد این یه جا خیلی بدردش خورد و اصلاً ما تحقیق کردیم دیدیم پدر مادر کوروش کبیر هم وقتی کوروش بچه بود توی خانه اندی کوروس صدایش میزدند که یعنی همین کارلوس کیرش .
در مجموع ما شانس آوردیم اینها برای تیم ملی خواهران مربی پرتغالی نیاوردند . با این اوضاع فاجعه آمیز فامیلی مربیها اگر برای تیم ملی خواهران مربی آورده بودند فامیلی او را چطوری باید جمع و جور میکردیم ؟!
2011/04/04
#923
دست به مسیحیها زدند خودمان را برایشان جر دادیم حالا همهشان ساکتند !

خواستم از این ماجرای قرآن سوزی بگذرم ، خواستم یک گیری هم به این به زور برادران افغان بدهم بگویم آخر کره بز ! چرا یک کاری میکنی که آدم بگوید همان طالبان هم از سرتان زیاد بود ، خواستم بدترین بد و بیراههایم را نثار حرامزادههائی بکنم که اسلام را جوری ترویج دادهاند که حتماً باید گردن یارو را در دفتر یو.ان برید تا اجرش برود لادست سید الشهداء ، خواستم آن حرف شریعتی را یادآوری کنم که وقتی مسلمانها پول داشتند همین مسیحیها روی صلیبهایشان الله حک میکردند امروز آنها پول دارند و افتخار یک مسلمان اینست که صلیب به گردنش آویزان بکند ، خواستم خیلی کارهای دیگر بکنم که یادم افتاد این وسط قرآن را ، قبول داشته و ناداشته ، سمبل دین و آئین ما را ، قبول داشته و ناداشته ، آن مرتیکهی خر آتش زده صدا از هیچکدام از اعوان و انصار مسیح درنیامد .
یادم آمد که هر بار که به تبعیض اتفاقی برای همین رفقای مسیحی افتاد همهی ما با هر زبانی که بلد بودیم و حرف میزدیم خودمان را در صفحاتمان جر دادیم که آی هوارررر ، چرا تبعیض برای مسیحی ، چرا محدودیت ، چرا انحصار ، چرا توهین ؟ امروز که سمبل ما را آتش میزنند صدا از یکنفرشان درنیامد که بلکه ما بدانیم یکنفر ایرانی مسیحی لال نیست حرف هم میتواند بزند . امروز چندتا حیوان جاهلانه ولی در دفاع از همین سمبل ما میروند در افغانستان گردن میبرند خود ما فریادمان فلک را کر میکند ولی یک کلمه سختمان است بگوئیم که برادر مسیحی ، خواهر مسیحی ، بجای افتادن به جان من و آن افغان خر بیچاره یک کلام هم با آن ملای کیش خودتان حرف بزن که آتش این معرکه را روشن کرد بخدا بد است که تمام حرفها را ما بزنیم مردم برایت حرف درمیآورند !
رفیق مسیحی ، همیشه خوشت نیاید که من به ملای کیش خودمان بد و بیراه بگویم ، من اگر ملای تو هم غلط اضافی بکند خشتکش را سرش پرچم میکنم ؛ همیشه کیف نکن که به پیغمبر خودم و دار و دستهاش گیر بدهم از این حیث پیغمبر تو و دار و دستهاش بیشتر سوژه است برای من ؛ همیشه عشق نکن که حتی چند بار با قرآن خودمان شوخی کردهام هنوز رغبت نکردهام که با انجیل تو نصف کره زمین را بخندانم .
و یک کلام آخر : در فرهنگ عامه که تو اصلاً نداری و هیچوقت ندیدهای و قرنهاست که آنرا کنار گذاشتهای و الآن چون روشنفکری هیچی از آن بلد نیستی وقتی کسی گه اضافه میخورد بهش فحش ناموس میدهند . نمیخواهم به رویت بیاورم ولی تو هم که فرهنگ عامه را با صاد مینویسی اگر الآن چرخ ماشینت را پنچر بکنند فوری به خواهر مادر یارو فحش میدهی ، من ولی چون بر عکس تو که از مریخ آمدهای دقیقاً وسط همین فرهنگ بزرگ شدهام حالا که یارو گه اضافه را دو لپی خورده فحش ناموسم را بیلاپوشانی و ژست و فیگور و قیافه صادقانه و بلافاصله دادم . فحش خواهر مادر دادن که دیگر کاری به ادب و ادبیات ندارد که من داشته باشم یا که نه . حالا مدافعین حقوق زنان بروند بخاطر اینکه مردان اینجور مواقع فقط به خواهر مادر یارو کار دارند ولی هیچکس به پدر و برادر طرف هیچی نمیگویند دهتا کمپین تشکیل بدهند . خودشان هم وقتی شاکی میشوند فحش خواهر مادر میدهند خودم دیدهام صد دفعه !

خواستم از این ماجرای قرآن سوزی بگذرم ، خواستم یک گیری هم به این به زور برادران افغان بدهم بگویم آخر کره بز ! چرا یک کاری میکنی که آدم بگوید همان طالبان هم از سرتان زیاد بود ، خواستم بدترین بد و بیراههایم را نثار حرامزادههائی بکنم که اسلام را جوری ترویج دادهاند که حتماً باید گردن یارو را در دفتر یو.ان برید تا اجرش برود لادست سید الشهداء ، خواستم آن حرف شریعتی را یادآوری کنم که وقتی مسلمانها پول داشتند همین مسیحیها روی صلیبهایشان الله حک میکردند امروز آنها پول دارند و افتخار یک مسلمان اینست که صلیب به گردنش آویزان بکند ، خواستم خیلی کارهای دیگر بکنم که یادم افتاد این وسط قرآن را ، قبول داشته و ناداشته ، سمبل دین و آئین ما را ، قبول داشته و ناداشته ، آن مرتیکهی خر آتش زده صدا از هیچکدام از اعوان و انصار مسیح درنیامد .
یادم آمد که هر بار که به تبعیض اتفاقی برای همین رفقای مسیحی افتاد همهی ما با هر زبانی که بلد بودیم و حرف میزدیم خودمان را در صفحاتمان جر دادیم که آی هوارررر ، چرا تبعیض برای مسیحی ، چرا محدودیت ، چرا انحصار ، چرا توهین ؟ امروز که سمبل ما را آتش میزنند صدا از یکنفرشان درنیامد که بلکه ما بدانیم یکنفر ایرانی مسیحی لال نیست حرف هم میتواند بزند . امروز چندتا حیوان جاهلانه ولی در دفاع از همین سمبل ما میروند در افغانستان گردن میبرند خود ما فریادمان فلک را کر میکند ولی یک کلمه سختمان است بگوئیم که برادر مسیحی ، خواهر مسیحی ، بجای افتادن به جان من و آن افغان خر بیچاره یک کلام هم با آن ملای کیش خودتان حرف بزن که آتش این معرکه را روشن کرد بخدا بد است که تمام حرفها را ما بزنیم مردم برایت حرف درمیآورند !
رفیق مسیحی ، همیشه خوشت نیاید که من به ملای کیش خودمان بد و بیراه بگویم ، من اگر ملای تو هم غلط اضافی بکند خشتکش را سرش پرچم میکنم ؛ همیشه کیف نکن که به پیغمبر خودم و دار و دستهاش گیر بدهم از این حیث پیغمبر تو و دار و دستهاش بیشتر سوژه است برای من ؛ همیشه عشق نکن که حتی چند بار با قرآن خودمان شوخی کردهام هنوز رغبت نکردهام که با انجیل تو نصف کره زمین را بخندانم .
و یک کلام آخر : در فرهنگ عامه که تو اصلاً نداری و هیچوقت ندیدهای و قرنهاست که آنرا کنار گذاشتهای و الآن چون روشنفکری هیچی از آن بلد نیستی وقتی کسی گه اضافه میخورد بهش فحش ناموس میدهند . نمیخواهم به رویت بیاورم ولی تو هم که فرهنگ عامه را با صاد مینویسی اگر الآن چرخ ماشینت را پنچر بکنند فوری به خواهر مادر یارو فحش میدهی ، من ولی چون بر عکس تو که از مریخ آمدهای دقیقاً وسط همین فرهنگ بزرگ شدهام حالا که یارو گه اضافه را دو لپی خورده فحش ناموسم را بیلاپوشانی و ژست و فیگور و قیافه صادقانه و بلافاصله دادم . فحش خواهر مادر دادن که دیگر کاری به ادب و ادبیات ندارد که من داشته باشم یا که نه . حالا مدافعین حقوق زنان بروند بخاطر اینکه مردان اینجور مواقع فقط به خواهر مادر یارو کار دارند ولی هیچکس به پدر و برادر طرف هیچی نمیگویند دهتا کمپین تشکیل بدهند . خودشان هم وقتی شاکی میشوند فحش خواهر مادر میدهند خودم دیدهام صد دفعه !
2011/04/03
#922
آن صلیب را باید کرد به کون این کشیش بیپدر و مادر !

در پاسخ به قرآن سوزی کشیش پفیوز امریکائی علی الحساب سه تفاوت اساسی اولیاء مسیحی با اولیاء خودمان را اینجا میآوریم :
تذکر انضباطی دوم : در مجموع هر کی هرچی دستشه همون بستشه . ما یک جلد قرآن دستمونه که از هیچ جای آدم رد نمیشه اونا یک راسته صلیب دستشونه که اتفاقاً از هر جای نابدتر آدم رد میشه تازه تهش هم قفل میشه !

در پاسخ به قرآن سوزی کشیش پفیوز امریکائی علی الحساب سه تفاوت اساسی اولیاء مسیحی با اولیاء خودمان را اینجا میآوریم :
- اولیاء مسیحی بر حسب سنت پیغمبرشان الآن دو هزار و یازده سال است که همه دارند دنبال ننه بابایشان خصوصاً دومی میگردند آخرش هم که پیدا نمیکنند ترتیبات کار را میاندازند گردن خدا میگوید ننهاش تا آخر همینجور آکبند بود اولیاء ما شکر خدا از هر بابتی وابسته باشند از این حیث نه فقط خودکفا بلکه اینقدر ننه بابا دارند که الآن هزار و چهارصد و سی و دو سال است که بین علما محل اختلاف است که آخرش کی دقیقاً بابای کی بود ؟
- در همین رابطه اولیاء ما خصوصاً در سالهای اخیر اگر هیچ کاری هم که نکرده باشند یک راه حل خوب شرعی برای ناموس اولیاء مسیح پیدا کردهاند و آن اینکه بعد از مورد ترتیب قرار گرفتن توسط یوسف نجار آدم میتواند برود جایش را بدوزد کار را بیندازد گردن خدا آب هم از آب تکان نمیخورد اولیاء مسیح فقط بلدند به پیروانشان یاد بدهند که چطوری از طول و عرض و ارتفاع و عقب و جلو و دهن و داگی و غیره میشود باز کرد که رفت و آمد راحت باشد تهش هم انداخت گردن همان خدا .
- مادر قحبهتر از اولیاء مسیح همان اولیاء مسیح است : به پیروانشان یاد دادهاند که یک هفتهی تمام بروند هر گهی که دلشان خواست بخورند ته هفته بروند کلیسا نیم ساعت آواز بخوانند یارو با آب مقدس که احتمالاً در زمان ترتیبات ننهی عیسی از یکجاهای خداوند پریده بیرون رسیده دست اینها ملت را خیس بکند بگوید الآن پاک شدی برو تا هفتهی بعد اولیاء ما حداقل این صداقت را دارند که در طول همان هفته اگر کسی غلطی کرد بگیرند بخوابانند ترتیب یارو را جوری بدهند که آب مقدس بریزد روش .
تذکر انضباطی دوم : در مجموع هر کی هرچی دستشه همون بستشه . ما یک جلد قرآن دستمونه که از هیچ جای آدم رد نمیشه اونا یک راسته صلیب دستشونه که اتفاقاً از هر جای نابدتر آدم رد میشه تازه تهش هم قفل میشه !
#921
دبلیو دبلیو دات غار غار ملی میشود !

رضا تقیپور وزیر جلوگیری از ارتباطات اعلام کرد که از اول شهریور اینترنت ملی جایگزین اینترنت جهانی میشود. در اینجا ما ضمن تبریک ملی شدن صنعت اینترنت در راستای جلوگیری از گسترش فحشا و بیبند و باری و خدای نکرده فجایع سیاسی مشخصات اینترنت ملی را که برای اولین بار در جهان جایگزین اینترنت جهانی شده اعلام مینمائیم باشد تا کشورهائی که هنوز عین ما اینترنت ملی ندارند چشمشان بشود هشت تا :
- هر یوزر میتواند بعد از وضو ابتدا به قصد قربة الی الله نیت نموده و با توکل به خدا و توسل به معصومین کانکت بشود.
- یوزر در زمان برقراری ارتباط با اینترنت ملی باید در حالت رکوع جلوی مونیتور باشد و تند تند تسبیحات اربعه بگوید.
- چنانچه در زمان برقراری ارتباط با اینترنت ملی بادی چیزی از یوزر خارج بشود ارتباط فوراً از مودم قطع شده یوزر باید چت خود را بشکند دوباره وضو بگیرد.
- چنانچه یوزر هشت فرسخ با دستگاه خود فاصله داشته باشد باید بطور شکسته کانکت بشود و آدرس سایتها را نصفه بزند.
- بر این اساس چنانچه یوزر قصد اقامت بیشتر از یک هفته در همان هشت فرسخی دارد باید بطور کامل کانکت شده آدرس سایتها را چهار رکعتی وارد بنماید.
- سرعت اینترنت ملی دو مگا عمامه در دور تسبیح با حجم دانلود یک مکارم در ثانیه است که با آن بخوبی میشود اخراجیها تماشا کرد.
- روی اینترنت ملی باید حتماً آنتی فتنه نصب شده و آنتی فتنهی مربوطه باید دائم به شبرسانی بشود . (اینترنت ملی مثل بقیهی چیزهای ملی عموماً مربوط به شب است بما چه ؟)
- روابط عمومی مخابرات استفاده از هرگونه اتاق پژو ۴۰۵ در اینترنت ملی را تکذیب نموده اعلام میدارد هر چیزی که ملی باشد که لزوماً نباید اتاق ۴۰۵ داشته باشد.
- جمهوری اسلامی آماده است که از الآن تا سال دو هزار و هشتاد و سه با ۱+۵ درباره مصارف صلح آمیز اینترنت ملی مذاکره بنماید.
- این اینترنت تماماً بدست متخصصان داخلی در چین تولید شده و روسیه تعهد داده است که حتماً در موعد مقرر راه اندازی بشود. مذاکرات بر سر موعد مقرر الآن سی سال است که همچنان ادامه دارد.
- اینترنت ملی همچنین مورد تائید دانشگاه آکسفورد بوده سی و دو کشور نامه دادهاند که از اینها بما هم بدهید ما نمیدهیم.
- سرور این اینترنت طبق روال در قرارگاه خاتم الانبیاء نبش دکل جمکران بوده در چاپهای بعدی مفاتیح الجنان در مورد ثواب کانکت شدن به آن توضیحرسانی میگردد.
- در صورت بروز مشکل در اتصال به آدرس ساندیس ساندیس ساندیس دات او آر اس مراجعه نموده برادران گمنام واحد پشتیبانی فوراً برای دستگیری شما به محل اعزام میشوند.
- برد وایرلس اینترنت ملی از اینجا تا تل آویوو بوده قابلیت نصب ده نوع کلاهک مجازی را دارا میباشد و سیستم عامل آن فتوشاپ است.
- در مجموع فقط ما که نباید دروغ سیزده بگوئیم حالا یارو هم حال کرده یکی بگوید. مهم اینست که اسب حیوان نجیبی است!
2011/04/02
#920
به سید احمد میری : سلام آقای فرماندار ...

اواخر پائیز سال هفتاد و شش بود . من دانشجوی مهندسی عمران دانشگاه مازنداران بودم و آن سال برای دومین بار پیاپی همانجا رئیس انجمن نمایش شده بودم . دوره قبلش را به آخر نرسانده استعفاء کرده بودم ولی خاتمی که آمد گفتیم دیگر جای نشستن نیست . رفتم و در انتخاباتی که همه در اداره ارشاد تمام تلاششان را کردند که حتی کاندید هم نتوانم بشوم از مجموع صد و یک رأی نود و نه رأی آوردم و دوباره رئیس انجمن نمایش شدم . تا پیش از آن برای خودمان سر و صدائی داشتیم آنجاها . یک گروه نمایش بسیار موفق که به هر اجرایش هر سالنی با هر ظرفیتی پر از جمعیت میشد . اجراهائی که گاهاً اینقدر نیرو در سالن میریختند که میشد همایش سپاه . گاهی بعد از اجراء دستگیر میشدم ، گاهی کتک میخوردیم و گاهی هم کتک میزدیم . هنری بودیم ولی دست بزن هم داشتیم !
یکروز در اتاق کارم در اداره ارشاد نشسته بودم گفتند فرماندار جدید آمده . گفتم خب میگی چیکار کنم حالا ؟ یکی مثل بقیه . گفتند نه ، فرق دارد . گفتم برو بابا شنیدهام که طرف جانباز هم هست . گفتند یک پیام تبریک بنویس ، در هر حال همه ارشاد را به تو میشناسند ، خوبیت ندارد . گفتم پس بگذار این آقای جانباز از همین اول از ما بدش بیاید که تکلیف روشن باشد . گفتند فرماندار خاتمی است . گفتم لا اله الا الله ! یک سر برگ برداشتم و با بیحوصلگی تمام نوشتم جناب آقای ..... انتصاب بجا و فلان جنابعالی را به فلان شایستهی خودمان تبریک عرض مینمائیم و اینا . نامه را که خواستم بدهم دبیرخانه برای تایپ ، برای پر کردن نقطه چینها پرسیدم اسم طرف چی بود ؟ گفتند سید احمد میری ...
چقدر عناوین را برای ما زشت و بیمعنا کرده بودند و دیدن تو چقدر باعث میشد که ما همان عناوین را دوباره برای خودمان معنا کنیم . جانباز ... یادم نیست که اولین بار تو را کجا دیدم ولی یادم هست که با تمام گاردهائی که برایت گرفته بودم خیلی زود رفیق شدیم . وقتی شنیدم که جوانترین فرماندار کشوری همانقدری حال کردم که وقتی تو شنیدی که من جوانترین رئیس انجمن نمایش کشورم . نمیدانم چرا همیشه فکر میکردی که حداقل سی سال دارم و من فقط بیست و دو سالم بود . سخنرانی که میکردی همیشه یکجوری حرف را به یکجائی میکشاندی که بگوئی "افتخار میکنم که فرماندار دولت آقای خاتمی هستم" . سخنرانیهائی که عموماً تهش کار به کتکاری میکشید و ما وقتی که تو را از مهلکه دور میکردیم بر و بچ را میفرستادیم و یکساعت بعد بتو خبر میرسید که بدست توانمند هنرمندان شهر چند قبضه فک از برادران انصار پیاده شد ! جلسات "جامعه مدنی" یادت میآید ؟ میدانی بعداً چه پدری از من درآوردند که آن جلسات در سالن ارشاد برگزار میشد ؟ بعدش یکساعت در واحد اطلاع رسانی (که یادش بخیر) برای من از تساهل میگفتی و من هر بار قسم و آیه میکردم که اصلاً از ماجرای پیاده سازی فک خبر ندارم ! خوب میدانستی که شبها همان واحد اطلاع رسانی ستاد جنگ ما است و گاهی دیر وقت بود که سرزده به آنجا میآمدی . خبر نداشتی که ما جلوی در دیدهبان گذاشته بودیم و تا هیبت ماشین تو نمایان میشد همه میگرخیدند . تا میآمدی اول به کفش آدم نگاه میکردی و وقتی میدیدی که با دمپائی آمدهام فوری میفهمیدی که یک اتفاق اورژانسی افتاده که وقت برای کفش پوشیدن نبوده است . چقدر به واکس کفش اهمیت میدادی تو !
گاهی سعی میکردم هر جوری که بلدم بگویم که تساهل با کسی که میگیرد تو را وسط نماز جمعه کتک میزند معنا ندارد و تو هر بار تلاش آدم را بینتیجه میگذاشتی . خیالی نبود ؛ در عوض تو هم بعدش میشنیدی که شکایت یارو انصاریه از من در دادگاه پاره شدن پیراهنش بوده و یک عالمه میخندیدی . آنروزها آنهمه سر و صدا داشتیم و ولی آخر اتکایمان به تو بود . موقعی که گیتار زدن روی صحنه زنای محسنه محسوب میشد و امام جمعهی نامرحوم بابل کفن پوش راه میانداخت تو میآمدی و دقیقاً زمان اجراء برنامه در سالن مینشستی . گاهی هم برای اینکه کار از محکم کاری عیب نکند خزائی که مدیر کل ارشاد شده بود را سر اجراهای ما میآوردی . آخر "ذوالفقار" هم اسم بود برای یک مدیر کل ؟! یک نگاه کج بما میکردی و ما هم دیگر به اسم یارو گیر نمیدادیم . خیلی وقتها تو را روی سن میآوردیم و مردم چقدررررر تو را دوست داشتند . یادت هست که حسین محب اهری که مجری یکی از برنامهها بود روی سن بستهی شکلات را بتو داد و گفت پرت کن بسمت ملت و تو نکردی ؟ گفتی من هرگز بسمت مردم چیزی پرت نمیکنم ، میروم پائین و یکی یکی تقدیمشان میکنم . من از پشت صحنه میدیدمت و کیف میکردم و تو با این حرفها آنطرف جلوی صحنه میکشتی دخترها را !
بعد از اولین انتخابات شورای شهر من رفتم از آن شهر . من کارگزارانی بودم و جبهه مشارکت تازه داشت قد میکشید و من چیزی از آن نمیفهمیدم و تو برای این قد کشیدن چه تلاشی کردی . من رفتم و تو بچههای واحد ادبی هنری را اینطور دوباره دور هم جمع کردی که "مجموعه نباید متکی به فرد باشد ، باید متکی به سیستم باشد" . حدود یکسال بعد وقتی برای انتخابات مجلس ششم به آنجا برگشتم دیدم که تو برای حفظ و جلو رفتن همان سیستم چقدر به بچهها کمک کردهای . یکبار هم مهرماهش برگشته بودم که وسط هنگامهای که ناغافل پیش آمد منرا که فقط یک قدم مانده بود تا دستگیر که نه ، کلاً نیست و نابود بشوم بین زمین و آسمان جمع کردی . و تو چقدر برای اینکه یک "کار" انجام بشود مجبور بودی همه را جمع و جور کنی . وقتی که خیلیهای دیگر هم تو را تنها گذاشتند و رفتند و هیچ کمکی نداشتی ...
چند وقت پیش بعد از برگزاری دادگاهت بتو تلفن کردم و به اتفاق سایر شنوندگان احتمالی روی خط با هم حرف زدیم . شکایت داشتی ولی گله نمیکردی و هر چه هم که دقت کردم دیگر چیزی از تساهل نمیگفتی . باز دیدم که بیشتر از خودت نگران رفقایت هستی که همگی به یک زندان و یک دادگاه کشیده شده بودید . حرفهایت دربارهی آریا آرام نژاد را دیگر نه من یک ملت شنیدند . و دیدم که همچنان تلاش میکنی که مجموعه متکی به فرد نباشد و همچنان تلاش میکنی که سیستم کار را جلو ببرد چه یکنفر در آن سیستم باشد چه نباشد . همه منتظر شنیدن حرفهایت دربارهی این حکم ناعادلانه و این بیست ماه زندانی که برایت بریدهاند هستیم . دلم برای حرف زدنهایت خیلی تنگ شده است آقای میری ...

اواخر پائیز سال هفتاد و شش بود . من دانشجوی مهندسی عمران دانشگاه مازنداران بودم و آن سال برای دومین بار پیاپی همانجا رئیس انجمن نمایش شده بودم . دوره قبلش را به آخر نرسانده استعفاء کرده بودم ولی خاتمی که آمد گفتیم دیگر جای نشستن نیست . رفتم و در انتخاباتی که همه در اداره ارشاد تمام تلاششان را کردند که حتی کاندید هم نتوانم بشوم از مجموع صد و یک رأی نود و نه رأی آوردم و دوباره رئیس انجمن نمایش شدم . تا پیش از آن برای خودمان سر و صدائی داشتیم آنجاها . یک گروه نمایش بسیار موفق که به هر اجرایش هر سالنی با هر ظرفیتی پر از جمعیت میشد . اجراهائی که گاهاً اینقدر نیرو در سالن میریختند که میشد همایش سپاه . گاهی بعد از اجراء دستگیر میشدم ، گاهی کتک میخوردیم و گاهی هم کتک میزدیم . هنری بودیم ولی دست بزن هم داشتیم !
یکروز در اتاق کارم در اداره ارشاد نشسته بودم گفتند فرماندار جدید آمده . گفتم خب میگی چیکار کنم حالا ؟ یکی مثل بقیه . گفتند نه ، فرق دارد . گفتم برو بابا شنیدهام که طرف جانباز هم هست . گفتند یک پیام تبریک بنویس ، در هر حال همه ارشاد را به تو میشناسند ، خوبیت ندارد . گفتم پس بگذار این آقای جانباز از همین اول از ما بدش بیاید که تکلیف روشن باشد . گفتند فرماندار خاتمی است . گفتم لا اله الا الله ! یک سر برگ برداشتم و با بیحوصلگی تمام نوشتم جناب آقای ..... انتصاب بجا و فلان جنابعالی را به فلان شایستهی خودمان تبریک عرض مینمائیم و اینا . نامه را که خواستم بدهم دبیرخانه برای تایپ ، برای پر کردن نقطه چینها پرسیدم اسم طرف چی بود ؟ گفتند سید احمد میری ...
چقدر عناوین را برای ما زشت و بیمعنا کرده بودند و دیدن تو چقدر باعث میشد که ما همان عناوین را دوباره برای خودمان معنا کنیم . جانباز ... یادم نیست که اولین بار تو را کجا دیدم ولی یادم هست که با تمام گاردهائی که برایت گرفته بودم خیلی زود رفیق شدیم . وقتی شنیدم که جوانترین فرماندار کشوری همانقدری حال کردم که وقتی تو شنیدی که من جوانترین رئیس انجمن نمایش کشورم . نمیدانم چرا همیشه فکر میکردی که حداقل سی سال دارم و من فقط بیست و دو سالم بود . سخنرانی که میکردی همیشه یکجوری حرف را به یکجائی میکشاندی که بگوئی "افتخار میکنم که فرماندار دولت آقای خاتمی هستم" . سخنرانیهائی که عموماً تهش کار به کتکاری میکشید و ما وقتی که تو را از مهلکه دور میکردیم بر و بچ را میفرستادیم و یکساعت بعد بتو خبر میرسید که بدست توانمند هنرمندان شهر چند قبضه فک از برادران انصار پیاده شد ! جلسات "جامعه مدنی" یادت میآید ؟ میدانی بعداً چه پدری از من درآوردند که آن جلسات در سالن ارشاد برگزار میشد ؟ بعدش یکساعت در واحد اطلاع رسانی (که یادش بخیر) برای من از تساهل میگفتی و من هر بار قسم و آیه میکردم که اصلاً از ماجرای پیاده سازی فک خبر ندارم ! خوب میدانستی که شبها همان واحد اطلاع رسانی ستاد جنگ ما است و گاهی دیر وقت بود که سرزده به آنجا میآمدی . خبر نداشتی که ما جلوی در دیدهبان گذاشته بودیم و تا هیبت ماشین تو نمایان میشد همه میگرخیدند . تا میآمدی اول به کفش آدم نگاه میکردی و وقتی میدیدی که با دمپائی آمدهام فوری میفهمیدی که یک اتفاق اورژانسی افتاده که وقت برای کفش پوشیدن نبوده است . چقدر به واکس کفش اهمیت میدادی تو !
گاهی سعی میکردم هر جوری که بلدم بگویم که تساهل با کسی که میگیرد تو را وسط نماز جمعه کتک میزند معنا ندارد و تو هر بار تلاش آدم را بینتیجه میگذاشتی . خیالی نبود ؛ در عوض تو هم بعدش میشنیدی که شکایت یارو انصاریه از من در دادگاه پاره شدن پیراهنش بوده و یک عالمه میخندیدی . آنروزها آنهمه سر و صدا داشتیم و ولی آخر اتکایمان به تو بود . موقعی که گیتار زدن روی صحنه زنای محسنه محسوب میشد و امام جمعهی نامرحوم بابل کفن پوش راه میانداخت تو میآمدی و دقیقاً زمان اجراء برنامه در سالن مینشستی . گاهی هم برای اینکه کار از محکم کاری عیب نکند خزائی که مدیر کل ارشاد شده بود را سر اجراهای ما میآوردی . آخر "ذوالفقار" هم اسم بود برای یک مدیر کل ؟! یک نگاه کج بما میکردی و ما هم دیگر به اسم یارو گیر نمیدادیم . خیلی وقتها تو را روی سن میآوردیم و مردم چقدررررر تو را دوست داشتند . یادت هست که حسین محب اهری که مجری یکی از برنامهها بود روی سن بستهی شکلات را بتو داد و گفت پرت کن بسمت ملت و تو نکردی ؟ گفتی من هرگز بسمت مردم چیزی پرت نمیکنم ، میروم پائین و یکی یکی تقدیمشان میکنم . من از پشت صحنه میدیدمت و کیف میکردم و تو با این حرفها آنطرف جلوی صحنه میکشتی دخترها را !
بعد از اولین انتخابات شورای شهر من رفتم از آن شهر . من کارگزارانی بودم و جبهه مشارکت تازه داشت قد میکشید و من چیزی از آن نمیفهمیدم و تو برای این قد کشیدن چه تلاشی کردی . من رفتم و تو بچههای واحد ادبی هنری را اینطور دوباره دور هم جمع کردی که "مجموعه نباید متکی به فرد باشد ، باید متکی به سیستم باشد" . حدود یکسال بعد وقتی برای انتخابات مجلس ششم به آنجا برگشتم دیدم که تو برای حفظ و جلو رفتن همان سیستم چقدر به بچهها کمک کردهای . یکبار هم مهرماهش برگشته بودم که وسط هنگامهای که ناغافل پیش آمد منرا که فقط یک قدم مانده بود تا دستگیر که نه ، کلاً نیست و نابود بشوم بین زمین و آسمان جمع کردی . و تو چقدر برای اینکه یک "کار" انجام بشود مجبور بودی همه را جمع و جور کنی . وقتی که خیلیهای دیگر هم تو را تنها گذاشتند و رفتند و هیچ کمکی نداشتی ...
چند وقت پیش بعد از برگزاری دادگاهت بتو تلفن کردم و به اتفاق سایر شنوندگان احتمالی روی خط با هم حرف زدیم . شکایت داشتی ولی گله نمیکردی و هر چه هم که دقت کردم دیگر چیزی از تساهل نمیگفتی . باز دیدم که بیشتر از خودت نگران رفقایت هستی که همگی به یک زندان و یک دادگاه کشیده شده بودید . حرفهایت دربارهی آریا آرام نژاد را دیگر نه من یک ملت شنیدند . و دیدم که همچنان تلاش میکنی که مجموعه متکی به فرد نباشد و همچنان تلاش میکنی که سیستم کار را جلو ببرد چه یکنفر در آن سیستم باشد چه نباشد . همه منتظر شنیدن حرفهایت دربارهی این حکم ناعادلانه و این بیست ماه زندانی که برایت بریدهاند هستیم . دلم برای حرف زدنهایت خیلی تنگ شده است آقای میری ...
Subscribe to:
Posts (Atom)



