2015/12/20

#1496

شفاف سازی مختلط: ما از اسلام بهراسیم یا اسلام از ما؟!

.. ..

شفاف سازی صد و هفدهم

2015/12/17

#1495

عشق نفوذی به ناموس شیعه!



آقا چرا راه دور برویم؟ یا چرا راه نزدیک برویم؟ یا اصلاً چرا راه برویم؟ همین آیت الله علی سعیدی، بیچاره تنها عیبی که دارد این است که بجای نماینده ولی فقیه، خود ولی فقیه نیست. به جان خودم تمام شرایطش را دارد. آندفعه‌ای خودم برداشتم به مجلس خبرگان نامه نوشتم ایشان را معرفی کردم، نمی‌دانم چرا خیال کردند، شوخی می‌کنم. الآن اینقدری که سعیدی دنبال راه‌های "نفوذ" می‌گرددد خود رهبری نمی‌گردد. یا اگر بخواهد بگردد هم ترجیحاً می‌چرخد. نه… همان می‌گردد. چرخیدن که فقط کار یک الهامی است که اخیراً متوجه شدیم ناموس خودمان است. شانس که نداریم، تا چشممان یک‌نفر را گرفت یارو ناموس خودمان از کار درآمد.
حتی من فکر می‌کنم همین آیت الله سعیدی هم چشمش الهام چرخنده را گرفته باشد. وگرنه آدم مگر در حالت طبیعی ممکن است اینقدر دیوانه بشود که بگوید «فیلم و کتاب و روزنامه بستر نفوذ بیگانگان است»؟ به جان خودم این آدم مجنون شده دارد این حرف‌ها را می‌زند. خود رهبرش می‌گوید «کتاب یکی از ابزارهای کمال بشری است» بعد این دیوانه می‌گوید نفوذ. یعنی کار به جایی رسیده که نماینده ولی فقیه فکر می‌کند ولی فقیه نفوذی است؟
یا مثلاً در "غرر الحکم" که من دقیقاً نمی‌دانم چه‌جور حکمی است، از حضرت علی گفته‌اند «کتاب‌ها بوستان دانشمندان است». البته من نمی‌دانم در زمان حضرت علی کلاً چندتا کتاب وجود داشته که به ایشان حالتی دست داده که این حدیث را بفرماید، ولی یعنی الآن می‌فرمایید حضرت علی هم نفوذی بوده؟ این تن بمیرد سعیدی عاشق ناموس شیعه شده که این حرف‌ها را می‌زند.
همینطور داشتیم می‌گشتیم یک‌دفعه در یک‌جای دیگری دیدیم امام صادق هم فرموده «از جمله نعمتهای خدا نویسندگی است». اصلاً کف کردیم. دیدیم جان تو اوضاع یک‌جوری شده که خدا با نعمت‌هایش هم دارد به‌ما نفوذ می‌کند. فقط چون شکر خدا در زمان حضرت فلان و خصوصاً حضرت بیسار کسی فیلم نمی‌ساخته، در غرر الحکم و غرهای مشابه هیچ حدیثی درباره سینما نداریم. آخرین حدیثی که کسی درباره سینما تلاوت کرده برمی‌گردد به همین فلج الله سلحشور که گفته «سینمای ایران فاحشه خانه است». بعد تو حساب کن ناموس شیعه مثل لیلی وسط فاحشه خانه… سعیدی هم که مجنون... آخ آخ آخ... آقا اصلاً اینجا همه دارند حتی به ناموس همدیگر هم نفوذ می‌کنند.
درباره روزنامه هم شکر خدا هیچ حدیثی در غرر الحکم پیدا نکردیم. البته همین که روزنامه‌نگارها هی به‌عنوان عامل نفوذ دستگیر می‌شوند، می‌شود حدس زد که اگر در زمان غرر الحکم روزنامه هم چاپ می‌شد چه‌جور احادیثی مشاهده می‌کردیم. می‌ماند یک روزنامه کیهان که آن‌هم بنده خودم شحصاً حاضرم شهادت بدهم که اسباب نفوذ نیست. ملت با کیهان دیگر ته تهش شیشه پاک می‌کنند. البته حاج آقای قرائتی هم یک‌بار تلاوت کرده بود که شیشه‌های دو جداره متاسفانه باعث «نفوذ» می‌شوند، ولی کیهان علی‌الحساب همین شیشه‌های یک جداره را هم بشورد کافی است.
خلاصه می‌ترسیم کم کم کار به جایی برسد که ولی فقیه به نماینده‌اش بگوید داداش! حالا ما یک چیزی گفتیم، تو ول کن! ایشان هم در جواب بگوید عاشق نشدی که ول کردن یادت برود!

2015/12/15

#1494

از نامه پیامبر به خسرو پرویز تا نامه رهبر به خسرو و پرویز! 

..
در تفسیر خبر

2015/12/13

#1493

ما پیرهای چهل ساله...


در کنار تمام اتفاقات خوشگلی که برای نسل ما افتاد، خوشگلترین اتفاق اینست که همه‌مان در چهل سالگی پیر شده‌ایم.

ما تنها نسلی هستیم که تلو تلو خوران پیر شد.

تلو تلو خوران تا بفهمیم چرا «خانم» معلم‌ مهربان‌مان یک‌دفعه شد «آقا» پرورشی عصبانی، تا بفهمیم چرا وقتی با موکت‌بر پای شلوار ملت را می‌برند، ساق دست‌شان را هم از زیر آستین کوتاه با اسپری رنگ می‌کنند، خود من تا بفهمم چرا از کنار قنادی آقا سنایی که رد می‌شوم، روی شیشه، نان خامه‌ای را می‌خوانم نان خامنه‌ای، تا بفهمیم چرا وقتی با دختر و پسرهای محل وسطی بازی می‌کنیم، به پدرها می‌گویند «دخترت را جمع کن»، همینطور هاج و واج و تلو تلو خوران ده ساله شدیم...

از تا بیست سالگی بین این تلو تلو خوردیم که بفهمیم توقیفیم. دل‌مان توقیف شد، نوجوانی‌ و جوانی‌مان توقیف شد، روز و شب‌مان توقیف شد، خبرهای تلویزیون‌مان که با «آتش توپخانه...» شروع می‌شد همه توقیف بود، روزنامه دیواری مدرسه‌مان توقیف شد، راه رفت و برگشت دبیرستان زیر نگاه هیز «گشت ثارالله» توقیف شد. نیمه دوم بیست سالگی تلو تلو خوران هر روز با خودمان گفتیم برویم دانشگاه لابد درست می‌شود...

وقتی شانس آوردیم و از لای چهل و پنج درصد سهمیه‌ها به دانشگاه رسیدیم، دیدیم خیلی از همان‌هایی که لای از اخبار «آتش توپخانه...» زنده برگشته بودند، پیش از رسیدن ما همه چیز را توقیف کرده‌اند. تلو تلوی اصلی را موقعی خوردیم که دیدیم خودشان، خودشان را هم توقیف می‌کنند. دعوا رسید به اینکه اگر من ادای اعتقاد را دربیاورم تو که از اساس معتقدی محلی از اعراب نداری. نمی‌دانم ما رفتیم به جمع آن طرد شدگان یا آنها آمدند به جمع ما. می‌دانم که حالا همه‌ی ما هم با شدت همان آقای پرورشی خشمگین بودیم. حالا آن «نان خامنه‌ای» معروف، رهبر بود و کارش را هم خیلی خوب بلد بود.

نیمه دوم بیست سالگی خیال کردیم فرصتی شده که خودمان را ابراز کنیم. فرصتی که حتی کودکی‌ و نوجوانی و جوانی نکرده‌مان را هم ابراز کنیم. ما دستگیر شدیم! تا برسیم به سی سالگی، فقط تلو تلو خوردیم که بفهمیم آخر چرا ما اینقدر «دستگیر» می‌شویم؟ چرا اینقدر پرونده داریم؟ خودمان از موضوع پرونده‌های خودمان خنده‌مان می‌گرفت ولی اگر همین خنده را هم بروز می‌دادیم دوباره دستگیر می‌شدیم. نمی‌دانم چرا وقتی قاضی با آن جدیت پرونده ما را می‌خواند خودش از خنده منفجر نمی‌شد.

سی سال‌مان که شد کمی خسته بودیم. بعضی‌ بیشتر، بعضی کمتر، ولی همه از اینهمه تلو تلو خوردن خسته بودند. کم کم شروع کردیم به پس کشیدن. به کم‌رنگ شدن. ما باید کار می‌کردیم و زندگی می‌کردیم. باز همه چیز توقیف شد. سوادی که در دانشگاه خودشان آموختیم توقیف شد. اگر در نیمه‌های بیست سالگی جذب جایی شده بودیم که کوشش بیهوده‌ای کرده باشیم به از خفتگی، هرچه تجربه کرده بودیم توقیف شد. بدترین اتفاقی که افتاد این شد که قلم‌مان از همیشه بیشتر توقیف شد. ما تلخ‌ترین خنده‌های توقیف شده‌ی جهان را در آن روزگار کردیم.

حالا چهل ساله شده‌ایم. آنقدر تلو تلو خورده‌ایم که سرگیجه ول‌مان نمی‌کند. درست دم چهل سالگی اتفاقاتی افتاده بود که همه‌مان را برده بود به تمام تلو تلوهایی که از بدو تولد خورده بودیم. همچین موجودی به در مجهزترین آزمایشگاه جهان هم ببری همان دم در از صدر تا ذیل حقش می‌دهند که خسته باشد. بعضی درست‌ترین کار را کردند و خواستند که دیگر «دستگیر» نشوند. بعضی آب از سرشان گذشته بود و مجبور به ترک وطن شدند. اینها هیچوقت جزو تلفات هیچ چیزی و هیچ اتفاقی حساب نشدند و همینها تنها کسانی بودند که بین جمعیت تلو تلو خور، به معنای واقع کلمه نابود شدند.

حالا خودمان خودمان را توقیف کردیم. خستگی‌مان از یک‌طرف، وحشت له شدن زیر فشار زندگی‌ای که هیچوقت فرصت زیادی برای تجربه‌اش نداشتیم، ترس به حق از اینکه مبادا مقدسات و اعتقادات‌مان که کمترین هزینه‌اش همین بوده که ما الآن اینجائیم، تبدیل به روزمره‌های بی‌مزه بشود. حالا ما در چهل سالگی، صد برابر ده سالگی‌مان به مهر، به مادر، به پدر، به امنیت، به هر چیزی که این معنی را بدهد احتیاج داریم. نیازی نیست خودمان را توی آینه نگاه کنیم. ما تنها پیرهایی هستیم که نوه نداریم ولی نتیجه داریم. نتیجه‌ی ما خود ما هستیم. ما پیرترین جمعیت جوان دنیا هستیم...

2015/11/24

#1492

معمای شهرزاد!


شما خیال کرده‌اید بازیگران سینما و تلویزیون ایران بیکارند؟ همین سریال معمای شاه که محمدرضا ورزی ورز آمد تا بالاخره بعد از چهار سال تمامش بکند، ۱۶۰۰ تا بازیگر دارد. الآن لابد می‌گوئید اکّه هیّ! اصلاً ما در ایران سر جمع هزاااار و ششصدتاااا بازیگر داریم؟ عرض می‌کنم که در واقع ۱۶۰۰ تا بیکار داریم که می‌روند سریال‌های محمدرضا ورزی را بازی می‌کنند.

بعد شما هیجان‌زده می‌شوید می‌پرسید خب؟ بعدش؟… می‌گویم در سایت رسمی سریال نوشته رفته‌اند ۵۶۰۰ تا سند هم «رصد» کرده‌اند. می‌پرسید کجا؟ می‌گویم خونه آقا شجاع. خب برای سریال که نمی‌روند رصدخانه مراغه سند رصد بکنند. همین مرکز اسناد انقلاب اسلامی خودمان هفتصد هشتصد هزارتا سند دارد، همه تک برگ، دست یک خانم دکتری بوده صبح‌ها توی مطب وطن‌فروشی می‌کرده شب‌ها می‌رفته خانه چه می‌دانم چه غلط کاری‌ ها و لابد آنجا فهمیده محمد رضاشاه تریاکی بوده! می‌گوئید لابد سریالی که برای ساختش اینهمه سند «رصد» شده خیلی حرف‌های جدیدی دارد. این درست همان جائی است که من دلم می‌خواهد خودم را بزنم!

طبیعتاً سریالی که ۱۶۰۰ تا بازیگر داشته باشد و ۵۶۰۰ تا سند برایش «رصد» شده باشد حداقل ۲۶۰ قسمت هم دارد و طی ۱۶۰ سال آینده ۳۶۰ دفعه هم از کانال یک الی آخر به‌صورت پخش، بازپخش، تکرار، مجدد، دوباره، قبلی، بعدی، غیره در گوش و حلق و بینی ملت نهادینه می‌شود.

فعلاً اینی که ما دیدیم، تیتراژ را برداری چهل و پنج دقیقه باقی می‌ماند که دقیقه‌ای چهل و پنج بار سیاوش طهمورث می‌گوید هعی رضا شصت تیر… هعی رضا شصت تیر… هعی… و آنقدر می‌گوید که بیننده به اسهال بیفتد. آن‌هم کجا؟ وسط خیابان‌های پر از دزد و گدا و جیب‌بر، درحالیکه رضا شاه دارد در کاخ با سه متر وافور خرت خرت تریاک می‌کشد و منتظر رسیدن محمدرضا و فوزیه از مصر که آن‌موقع بلاد کفر بود ولی الآن روزهای زوج کفر روزهای فرد اسلامی است می‌باشد.

بعد شما می‌گوئید اوووووه… خب این‌را که دو هزار تومن به خودم می‌دادی با پسرخاله‌ام بدون نیاز به رصد، دویست قسمتش را ده دقیقه‌ای می‌ساختم. اینجا دقیقاً همان‌جایی است که من دلم می‌خواهد غیر از خودم، شما را هم بزنم! بعد من برای جلوگیری از ترویج خشونت بجای اینکه خودم و شما را بزنم می‌روم سریال «شهرزاد» را که «حسن فتحی» ساخته و با هزار بدبختی در شبکه خانگی توزیع می‌شود، تماشا می‌کنم. ده دقیقه که می‌گذرد دست‌هایم را پشت سرم گره می‌کنم توی دلم می‌گویم آخیشششش. چقدر خوب شد کتکاری نکردم!

دو نفر عاشق همدیگر می‌شوند که چون الآن حرام است پس می رود در رژیم سابق. موضوع همزمان می‌شود با کودتا که چون الآن اصلاً اتفاق نمی‌افتد در رژیم سابق. یکی‌شان روزنامه‌نگار است که چون الآن جرم است در رژیم سابق. اراذل و اوباش به دفتر روزنامه حمله می‌کنند که چون الآن نه اراذل داریم نه اوباش نه هیچی نه کسی به دفتر روزنامه‌ای حمله می‌کند، اینهم در رژیم سابق. در آن حمله یکی از اراذل کشته می‌شود که چون فدایی شاه بوده «شهید» محسوب می‌شود. در این سکانس شما بی‌اختیار توی دل‌تان بلند می‌گویید ای که جانم فدای رهبر! و من در اینجا دوباره دلم می‌خواهد شما را کتک بزنم!

روزنامه‌نگار تا پای از دست دادن جانش می‌رود که چون الآن اصلاً نمی‌روند پس در رژیم سابق. عاشق و معشوق قرارهای‌شان را در کافه می‌گذارند که چون الآن ممنوع است پس در رژیم سابق. پدران هر دو بازاری هستند و بشدت زیر نفوذ آدم‌های «رژیم» که چون الآن بازار کلاً یک‌جور دیگری است پس اینهم در رژیم سابق. پدر دختر حاضر به معامله‌ی او می‌شود که چون الآن هیچ دختری معامله نمی‌شود پس در رژیم سابق.

آقا سرتان را درد نیاورم. نه بی‌خودی خودتان را بزنید نه من را. شما هرچی دل‌تان می‌خواهد بگوئید چهل پنجاه سال زمانش را ببرید عقب راحت بگوئید. می‌توانید از آن‌سر ۱۶۰۰ تا بیکار جمع کنید ۵۶۰۰ تا سند «رصد» کنید که بعد از چهار سال چهل و پنج دقیقه بگوئید هعی رضا شصت تیر… می‌توانید ده بیست تا «بازیگر» جمع کنید که طبیعتاً محمدرضا شریفی‌نیا هم بین‌شان نباشد، به‌جای زر، «حرف» بزنید فقط زمانش را ببرید عقب که به کسی نمالید دلخوری پیش بیاید.

در حالت دوم طبیعتاً رییس صدا سیما از سریال شما، یک‌سال قبل از اینکه اصلاً پخش بشود «تجمید» نمی‌کند، سریال شما هم چون «هعی»اش کم است از تلویزیون پخش نمی‌شود، برای ۱۶۰۰ نفر هم اشتغال‌زایی نمی‌شود، ۵۶۰۰ تا سند هم رصد نمی‌شود، ولی آن چیزی که باید بشود می‌شود!

2015/11/23

#1491

شفاف سازی توریست‌های تروریست!

.. ..
شفاف سازی صد و شانزدهم

2015/11/16

#1490

شفاف سازی احترام به عقاید غیر قابل احترام!

.. ..
شفاف سازی صد و پانزدهم

2015/11/10

#1489

الا تبریزیا انصاف می‌کن...!


جمعی از ملت با تعصب و غیور آذربایجان!

من به این غیرت و تعصب شما در واکنش به برنامه کودک «فیتیله» درود می‌فرستم و فقط احتیاطاً اگر الآن بهت برنمی‌خورد خواستم بگویم این همشهری شما را الآن چند سال است که حبس و حصر کرده‌اند.

همین، فقط خواستم مراتب خوشحالی خودم را از اینکه تا حالا از همین یک بابت به تو برنخورده یا اگر هم خورده به اندازه یک برنامه کودک برایت اهمیتی نداشته که هزار هزار به خیابان بیایی اعلام کنم.

 قربانت

2015/11/09

#1488

لا اکراه فی این!

.. ..

تفسیر خبر - 14 آبان 1394

2015/11/02

#1487

کی اف سی حلال، شرعاً حرام!


بلافاصله پس از شنیدن خبر افتتاح اولین شعبه رسمی کی‌اف‌سی «حلال» در شهرک غرب تهران، ایادی خود را به محل رساندیم تا با تعدادی از حاضرین گفتگو کند که اینجوری شد:

اولی
ایادی ما: سلام دوست عزیز. دلیل حضور شما در این محل چیه؟
دوست عزیز: به نام خدا. اینجانب از اهالی محل فرود موتور هواپیما که در تاریخ دهم آبان بما اعلام شد اینجا صفه و آمدیم ایستادیم.
ایادی ما: جلوی صف چی میدن؟
دوست عزیز: والا دقیقاً خبر ندارم ولی خب دولت هر کمکی بکند ما تشکر می‌کنیم.

دومی
ایادی ما: آقا خدا قوت. دلیل حضور شما در این محل چیه؟
خدا قوته: در اعتراض به سفر جک استراو به اصفهان که بما زنگ زدند گفتند بطور خودجوش در محل حاضر بشوید.
ایادی ما: مشکل شما با جک استراو مشخصاً چیه؟
خدا قوته: رواج همین بی بند و باری‌هایی که شما الآن یک نمونه‌اش را در این ساندویچی می‌بینید.
ایادی ما: عزیزم، اینجا ساندویچی نیست و حدوداً کنتاکیه. ضمناً کی‌اف‌سی امریکائیه، جک استراو وزیر خارجه انگلیس بود.
خدا قوته: خب؟
ایادی ما: هیچی، موفق باشی.

سومی
ایادی ما: سلام خانم محترم. می‌تونم بپرسم شما برای چی اینجا تشریف دارید؟
خانم محترم: برای دور زدن تحریم‌ها.
ایادی ما: شما جلوی در کی‌اف‌سی تحریم دور می‌زنید؟
خانم محترم: بله، چون با مصرف کی‌اف‌سی جلوی مصرف مواد غذایی چینی و هندی و پاکستانی و بنگال و غیره که تاکنون باعث شهادت نیمی از جمعیت ایران شده گرفته می‌شود که باعث صرفه جوئی در مصارف پزشکی بوده و دیگر نیاز نیست برای رفع مصارف پزشکی غنی سازی را تا هشتاد درصد ادامه بدهیم که با این کار جلوی تحریم‌های بعدی گرفته می‌شود.
ایادی ما: آها، از اون لحاظ.

چهارمی
ایادی ما: سلام...
...: ضمن تشکر از این اقدام تاسیس شعبه کی‌اف‌سی خواهشمندیم از آنجا که به برکت انقلاب نصف خانواده ما و خانواده‌های دیگر در خارج کشور زندگی می‌کنند، حالا که روابط خوب شده نسبت به تاسیس شعبه کی‌اف‌سی ایران در خارج نیز اقدام بشود.
ایادی ما: ببخشید مگه ما هم کی‌اف‌سی داریم؟
...: بله، Kasif Feri Center.
ایادی ما: همین فری کثیف خودمون؟
...: شما با این الفاظ سکسیستی اصل برند را زیر سوال نبرید.
ایادی ما: باشه باشه.


پنجمی
ایادی ما: آقا شما اینجا چه غلطی می‌کنی با یه من ریش؟
یه من ریش: خب خدا رو شکر که برادرن صدا سیما هم رسیدند.
ایادی ما: بردارن صدا سیما رسیدند اینجا چه غلطی بکنند؟
یه من ریش: برای پوشش زنده عملیات.
ایادی ما: عملیات؟؟؟؟
یه من ریش: برو رد کارت آقا جان. انگار اصلاً تو باغ نیستی. برو اینجا تجمع نکن آقا. (یکطرف یقه ژاکتش را می‌کشد روی چانه‌اش توی بیسیم یک چیزهایی به موتوری‌های آن‌دست خیابان می‌گوید)

ششمی
ایادی ما: شما دیگه اینجا چیکار می‌کنی؟
شما: بنام خدا، گشنمونه.
ایادی ما: واقعاً چه سوال بیخودی کردما. چرا فکر کردم آدم جلوی یک غذا فروشی هر کار دیگه‌ای می‌تونه بکنه جز اینکه گشنه‌ش باشه؟

(خوشبختانه همین الآن از اتاق فرمان خبر دادند که کی اف سی پلمب شد و ایادی ما بلافاصله جهت انجام ماموریت بعدی محل را ترک و به آشیانه بازگشتند)