2015/06/29

#1457

شفاف سازی «ملاخور» شدن دکل‌‎های نفت!

.

2015/06/16

#1455

شفاف سازی کپی پیست امامزاده در جهان اسلام!

.

2015/04/07

#1454

بخیه به آبدوغ، با مهران مدیری!



خب خوشبختانه مهران مدیری هم توانست با تلاش فراوان خودش و خصوصاً تیم نویسندگانش، از تولید بهترین طنزهای تلویزیونی کشور برسد به بخیه به آبدوغ. فعلاً امیر مهدی ژوله بعنوان یکی از مهمترین نویسندگان مدیری سرگرم قربان ظریف، صدقه‌ی مذاکرات است و وقت زیادی ندارد. با فرمول تولید برنامه‌های اخیر مهران مدیری هر کدام از شما می‌توانید از الآن تا نوروز سال آینده برای شبکه خانگی یا تلویزیون ایران برنامه طنز بسازید و مطمئن باشید که پخش هم می‌شود.

روش تولید:

یک- یکی از دیالوگ‌های طنزی که روزانه هزارتا هزارتا توسط ملت تولید و در وایبر توزیع می‌شود را انتخاب کنید.
دو- دو نفر را بنشانید روبروی هم که از تمام توان‌شان برای اینکه نتوانند همان یک جمله دیالوگ را بگویند استفاده بکنند.
سه- هر بار که نتوانستند جمله را بگویند خودشان و چند نفر دیگر بعنوان عوامل پشت صحنه هر هر بخندند.
چهار- این کار را حدود بیست دفعه تکرار و ضبط کنید.
پنج- این بیست دفعه را در نوزده دقیقه بعنوان پشت صحنه نشان بدهید.
شش- ده دقیقه هم بین برنامه پیام بازرگانی پخش می‌شود. روی همکاری صدا سیما صد درصد حساب کنید.
هفت- بعد از پخش تمامی تبلیغات، همان دو نفر روبروی همدیگر بنشینند ولی ایندفعه بتوانند دیالوگ‌شان را در یک دقیقه بگویند.
هشت- تیتراژ و بند و بساط.
نه- اسم امیر مهدی ژوله بعنوان سرپرست نویسندگان حتماً در تیتراژ بیاید.
ده- شما نیم ساعت برنامه طنز ساخته‌اید!

2015/04/03

#1453

شادمانی ایران غمگین...


ایران چقدر خوشحال است. ایرانی‌ها چقدر خوشحالند. دلیلش هرچه که هست خدایا شکرت! بهانه‌اش هرچه که هست پروردگارا مچکریم! مردم اگر هم شادمانی خود را در خیابان‌ها نشان ندهند، در خانه‌ها از ته دل شادند. همه لبخند می‌زنند. این جنس شادی مردم، هر بیننده‌ای را هم شاد می‌کند. همه دل‌شان می‌خواهد هر جوری که شده به این شادی ملحق بشوند. یا لااقل کمترین کاری که از دست آدم برمی‌آید این است که این شادی را خراب نکند.

شادترین صحنه وقتی است که نسلی که تازه «جوان» شده شادمانی می‌کند. کمی قدیمی‌ترها، شاید این جنس شادمانی را -و خیلی ناب‌تر از این را- موقعی که خرمشهر را پس گرفتیم یادشان باشد. خرمشهر اولین و تا هنوز، آخرین چیزی بود که به زور ازمان گرفتند و بعد ما به اقتدار ازشان پس گرفتیم. کمی قدیمی‌ترها، بعدتر که شد، شادی بعد از پذیرفتن قطعنامه را یادشان می‌آید. این اولین شادی ملی همراه با سوال مردم ایران بود: اگر قرار بود بپذیریم پس چرا اینهمه هزینه دادیم؟ در مقابل تمام این هزینه‌ای که دادیم الآن چی پس گرفتیم؟... ولش کن آقا، الآن همین که دیگر جنگ نیست خوب است. همین که دیگر کسی کشته نمی‌شود بهترین دلیل برای شادی است. همین که بیشتر از دست نمی‌دهیم خوشحال کننده است...

مردم کم کم عادت کردند برای «بیشتر از دست ندادن» شادمانی بکنند. برای پس گرفتن چیزی که بر خلاف قبل نه به زور، که به دلخواه و از سر لجبازی یک عده از دست رفت، خوشحال باشند. دوباره یک عده فوری آمدند حساب کتاب بکنند که اینی که بدست آوردیم در برابر چیزی که از دست دادیم کاریکاتور دستاورد است. ولی مگر می‌شود آنهمه دل شاد ببینی و تو هم تحت تاثیر آنهمه شادمانی زبانت قفل نشود؟... آنها هم گفتند ولش کن، همین که الآن مردم شادند خوب است. همین که بیشتر از دست نمی‌دهیم خوشحال کننده است...

قدیمی‌ترها یادشان است، خاتمی که رییس جمهور شد، جوان‌ها و تازه جوان شده‌هایی که حدود بیست سال طلبکارانه تمام حق‌شان و سهم‌شان از زندگی و جوانی نابود شده را از پدران‌شان طلب می‌کردند، فاتحانه به خیابان‌ها ریختند و با امید به‌دست آوردن تمام آنچه که از دست داده بودند، از دل و جان شادمانی کردند. بعد از جنگ، این دومین باری بود که در برابر آنچه بدست می‌آمد، چیزی که از دست رفته بود «زندگی» بود. باز هم عده‌ای خواستند حساب و کتاب بکنند، آنها هم غرق شدند در شادمانی مردم. اشکالی ندارد، همین که بیشتر از این از دست نمی‌دهیم خوشحال کننده است...

زیاد نگذشت که این «اتفاق» تبدیل به «عادت» شد. و کمتر از آن زمان گذشت که این «عادت» تبدیل به «رفتار» شد. اصلاً انگار این «رفتار» دارد بسرعت تبدیل به «ژن» می‌شود! از نسلی به نسل بعد. چرا خوشحال نباشیم؟ چرا شادمانی نکنیم؟ ما برای بیشتر از دست ندادن آن چیزی که به دلخواه از دستمان بردند خوشحالیم. هیچ کسی هم نمی‌تواند این شادی را از ما بگیرد...

کم کم آنهایی هم که اینجور مواقع می‌دویدند حساب کتاب و یادآوری می‌کردند که چه از دست دادیم بی‌خیال شدند. آنها دیگر در شادمانی مردم غرق نمی‌شوند. خوشحالند که مردم شادند ولی دیگر غرق آنها نمی‌شوند. یک گوشه‌ای می‌نشینند و دست‌شان را زیر چانه می‌زنند و با لبخند تماشا می‌کنند. این حداقل کاری است که وظیفه‌شان می‌دانند که انجام بدهند: بگذار شادمانی مردم را خراب نکنیم. همین که بیشتر از دست نمی‌دهیم خوشحال کننده است...

2015/03/26

#1452

یک هواپیمای خوب چطوری سقوط بکند که ما گرفتار نشویم؟!


هواپیمای شرکت آلمانی جرمن وینگز در جنوب فرانسه سقوط کرده و تا این لحظه مشخص شده که کمک خلبان درب کابین خلبان را عمداً از پشت بسته و خلبان را عمداً به کابین راه نداده و هواپیما را عمداً به زمین زده و خب این خیلی عجیب است چون در بیست سال گذشته هیچوقت نشده که یک هواپیما در اروپا و امریکا سقوط بکند و چند نفر در یک جای دیگری تکبیر نگویند.

از همینجا ما از خلبانان شرکت جرمن وینگز عاجزانه تقاضا می‌کنیم از این به بعد موقع خروج از کابین به قصد قضای حاجت، حتماً با خودشان کلید هم ببرند یا ترجیحاً یک لنگه دمپایی لای درب کابین خلبان بگذارند که موقع برگشتن خودشان و ما را گرفتار نکنند.

بدبختانه دو نفر از کشته شدگان این حادثه هم طبق روال ایرانی بوده‌اند و خبرنگار هم بوده‌اند و این هم خیلی عجیب است چون تا ما هواپیمای سی صد و سی داریم مگر دیوانه‌ایم که ایرباس به این گرانی را زمین بزنیم وسط این تحریم‌ها؟

خب الآن شکر خدا کمک خلبان ماجرا آلمانی بوده و جد و آبادش هم آلمانی بوده‌اند و بطور خانوادگی علاقه‌ای هم به اسلام نداشته‌اند و بالاخره یک مادر بزرگی در خانواده پدر بزرگی‌اش پیدا می‌شود که صد سال پیش هیتلر شخصاً دلش می‌خواسته او را بکشد و این افسردگی نسل به نسل در خانواده چرخیده تا رسیده به این و الآن اینجوری شده. بعد هم مردم به نشانه همدردی با مادر کمک خلبان همه سوار جرمن وینگز می‌شوند و می‌روند به مادر خودشان سر می‌زنند.

در حال حاضر چون ایرانی‌ها پس از انقلاب شکوهمند اسلامی همچنان طبق نقشه کوروش کبیر در کشور زندگی می‌کنند و به همین جهت طبق نقشه‌های جدیدتر که ایران فقط یک گوشه‌ای است، در کشورهای دیگر پخشند، به همین خاطر در هر جای دنیا هر بلای طبیعی و غیر طبیعی که بیاید، اگر نصف کشته شدگان ایرانی نباشند، اول از همه ایرانی‌ها گرفتار می‌شوند.

الآن اگر خدای نکرده زبانم لال، کله‌ی این کمک خلبان یک کمی بیخودی گرد بود یا موهایش بجای اینکه سفید بشوند، سیاه شده بود یا به هر دلیلی یک کمی لهجه داشت و خدا آن‌روز را نیاورد که علاقه‌ای هم به سرپا شاشیدن نداشت، ما یک گرفتاری‌هایی داشتیم که ظریف باید بابتش چند دفعه دیگر می‌رفت سوییس قدم می‌زد.

اول از همه مسئول کارگزینی روابط بین الملل القاعده طی یک تماس تلفنی با همتای خود در داعش، مسئولیت حادثه را گردن جبهه النصره می‌انداخت و بعد که متوجه می‌شد داعش و جبهه النصره تقریباً یکی است تلفن را با عصبانیت قطع می‌کرد. تمام این فعل و انفعال توسط سیستم‌های شنود امریکایی ضبط می‌شد و دو هفته بعد یک کسخلی با یک زنبیل از واشنگتن پا می‌شد می‌رفت مسکو اعلام می‌کرد مدارکی دارد که نشان می‌دهد این وسط تلفن دوست دختر رییس جمهور فرانسه هم تحت کنترل بوده و درست درحالیکه این اتفاقات دارد می‌افتد و ما نه سر پیازیم نه ته پیاز، در این مدت مسافران ایرانی را بدلیل بازرسی بدنی در فرودگاه‌های سراسر دنیا لخت می‌کنند...

این تازه اول گرفتاری است!

2015/03/25

#1451

فرزاد حسنی راست می‌گوید!


پاسخ کوتاه فرزاد حسنی دقیقاً همان چیزی بود که «همه» می‌خواستند. هم آنهایی که با همین سیستم و تربیت هر روز پای چشم «ناموس‌»شان بادمجان می‌کارند دقیقاً با همین جملات و همین جمله‌بندی‌ها و توسل به همین مقدسات، در پایان توضیح «کوتاه»شان به آدم می‌فهمانند که «مال خودم بود، اختیارش را داشتم، زدمش»، و هم آنهایی که از دیدن کبودی پای چشم آزده نامداری بهت‌زده شده بودند دقیقاً دنبال همین عبارات آشنایی بودند که در میهن اسلامی، ادبیات هر «ضاربی» است.

ابتدای جوابیه که نوشت «مادر سیده 63 ساله‌ام» چقدر یاد «حضرت سید آیت الله» الهام چرخنده افتادم! او هم پارسال درست در همین روزها پایش سر خورد و برای اینکه خیط نشود مجبور شد تا تهش سینه خیز برود که بگوید خودم از قصد افتادم زمین. شاید خیلی راحت با یک «ببخشید» یا اصلاً ببخشید هم نه، یک مدت سکوت، می‌توانست خودش را اینقدر بی‌حیثیت نکند. این دوتا چقدر شبیه هم حرف می‌زنند نه؟!

فرزاد حسنی راست می‌گوید. اینکه چند بار در جوابیه‌اش مدعی می‌شود که همسرش بارها از او شکایت کرده و هر بار دست خالی برگشته عین حقیقت است. از این دست زنان روزانه هزاران هزار با همین دست‌های خالی از دادسراهای جمهوری اسلامی دارند برمی‌گردند. مگر در نظام قضایی ما «ضارب» بودن جرم است؟ اصلاً خود دستگاه قضا بطور جداگانه برای خودش یک تعداد ضارب دارد! آنهم اگر یک زن را زده باشی. ممکن است حتی در جلسه دادگاه قاضی پرونده گله بکند که چرا یکی هم آن‌طرف صورتش نزدی؟

حسنی شکستن تلفن همراه همسرش را آنقدر طبیعی و آنقدر حق واضح و بدیهی و مسلم هر مردی می‌داند که با تمسخر می‌نویسد «باور کنید به همین جرم!» کاملاً درست می‌گوید. اووووووووه! حسنی آنقدر کارها اجازه داشت و دارد با همسرش بکند که شکستن تلفن همراه واقعاً پیششان شوخی است.

در مورد طرفداری آزاده نامداری از سازمان مجاهدین خلق هم کاملاً درست می‌گوید. در این نظام هر کسی با دو بشکن می‌تواند سلطنت طلب، بهایی، مجاهد یا «متهم» به خیلی دیگر از هواداری‌ها و کیش و آیین‌ها بشود که مجازاتش مرگ است. بیا من خودم همین الآن فرزاد حسنی را به طرفداری از سازمان مجاهدین متهم کنم: آن آهنگ‌های شاهرخ که با صدای بلند در ماشین گوش می‌کردی و سرت را مستانه تکان می‌دادی، همان معنایی را می‌دهد که من اگر با صدای محمود کریمی حالی به حالی بشوم. مرگ بر منافقین و صدام!

این هم که همسر سابقش عاطفه‌ی مادری ندارد کاملاً درست است. در کجای این نظام زن حق دارد که جلوی ادامه نسل «حسنی»ها را بگیرد؟ باردار شده و احتمالاً بچه‌اش را نخواسته؟ غلط کرده! مگر خود رهبری تاکید نکرده که زن وقتی از کار آشپزخانه فارغ شد باید الباقی وقتش را بزاید؟ اصلاً چشم امید این نظام به زایش هرچه بیشتر همین «حسنی»هاست. ما برای تولید انبوه «حسنی» در این مملکت هزار تا سازمان و نهاد و ارگان و تشکیلات و خصوصاً مسجد داریم!

و در آخر این حرفش هم کاملاً درست است که فصل الخطاب همه‌ی ما قانون است. طرح این دعوا در مراجع قضایی ما حتی نیاز به حضور تو در روز دادگاه هم ندارد. قاضی فقط می‌خواهد بداند «اون زنه همین بود؟». تو راهش را کاملاً بلدی. تو تمام حرف‌هایی که باید بزنی را حفظی. مختصر گفته باشم: تو کارت را قشنگ بلدی. و آن‌وقت بعد از دادگاه، پست بعدی آزاده نامداری خواندنی خواهد بود آقای فرزاد چرخنده!

2015/02/22

#1450

شفاف سازی نگاه متعالی اسلام به زن حتی روی شتر!

.
صدمین شفاف سازی

2015/02/19

#1449

رسانه ممنوع الگوزها می‌شویم!

موضوع اصلاً مربوط به حالا و ممنوع التصویر شدن خاتمی و تشکیل زنجیره‌های «رسانه خاتمی بشویم» نیست. هزار سال پیش ظاهراً یک پادشاهی گوزیدن را ممنوع کرد، تشکل‌های زیادی ایجاد شد که برای مقابله با آن پادشاه در خفا و آشکار می‌گوزیدند.؛
فرقش اینست که آن‌موقع هیچکس پادشاه را قبول نداشت، الآن دوستان و حتی خود آن عزیز ممنوع التصویر شده، ولایت مطلقه پادشاه فقیه را از اسم‌شان هم بیشتر قبول دارند.
این نشان می‌دهد که شبکه‌های اجتماعی دوستان از همان اولش هم خیلی قوی و موثر عمل می‌کرده.


در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا در سراَسر شهرها و دیهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن و چسیدن هم ممنوع اعلام شد.

پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگر قرار نبود انقلاب مخملی کنیم؟ وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بند گوزیدن دقت نفرمودید. همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند.

و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد. همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست. و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است. و تازه مگر پادشاه می تواند در تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که تازه جانم خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی در آن نیست. و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد. جک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده, یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده, یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ کون مردم می چسباند واینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند.نگهبانان حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند. هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را دستگیر می کردند و به منکرات می بردند. اما مردم همچنان به چسیدن و گوزیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند. در کوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند. حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه می نداختند. بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند. و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده  و همگان را گوزو کرده اند!

(این نوشته از من نیست)

2015/02/18

#1448

تمام رییس جمهورهایی که رهبر نشدند!

انقلاب ایران علاوه بر فرزندان، پدر و مادر خود را هم خورد. الآن که صحبت می‌کنیم دارد خاله و دایی خودش را هم می‌خورد. مانده یک‌سری اقوام درجه دو که البته زیاد هم خوشمزه نیستند. راستش را بخواهید الباقی کسانی که خورده شدند هم همچی زیاد خوشمزه نبودند. بیشتر مشکل این بود که خوشمزه بازی درمی‌آوردند.

جمهوری اسلامی تا حالا هفت رییس جمهور داشته که شش تایش خورده شده‌اند:


یک- ابوالحسن بنی صدر: بعد از دو هزار و پانصد سال (یا به روایتی چهار هزار و هشتصد سال یا به روایت دیگری دوازده هزار و سیصد سال یا...) خلاصه بعد از خیلی هزار سال، اولین کسی بود که در ایران از طریق رأی مستقیم مردم به قدرت رسید. بنی صدر اصلاً لازم نبود کار دیگری بکند. همین که بعد از خیلی هزار سال با رأی مستقیم مردم به قدرت رسید کافی بود که به خاک سیاه بنشیند.



دو- محمدعلی رجایی: خوشبختانه خیلی زود ترور شد و وقت نشد کسی او را به خاک سیاه بنشاند.


سه- سید علی خامنه‌ای: در دوران ریاست جمهوری‌اش ایران به خاک سیاه نشست و بعد از خوردن باقیمانده‌های فرزندان انقلاب به رهبری رسید. وی تا الآن خوش‌بحالش‌ترین رییس جمهور ایران است.


چهار- علی اکبر هاشمی رفسنجانی: رییس جمهور قبلی توسط خاطره‌ای که او تعریف کرد رهبر شد. در دوران او ایران تا حدودی از انزوای سیاسی خارج شد. شعار مرگ بر شوروی به دوست و برادر روسیه کاهش پیدا کرد. وزیر خارجه ایران به بورکینافاسو سفر کرد که بعد از دوازده سال برای همه مهم بود. وضعیت اقتصادی کشور قدری رونق گرفت. توقعات سیاسی و  فردی و اجتماعی در مردم بالا رفت. وی هم‌اکنون به خاک سیاه نشسته است.



پنج- سید محمد خاتمی: انتخابش آنقدر مهم بود که از مرحله‌ی «دهن کجی به نظام» تا مرحله‌ی «انقلاب در انقلاب» هم پیش رفت. در دوران او آزادی‌های سیاسی و اجتماعی و فردی به بیشترین حد ممکن در دوران انقلاب اسلامی رسید. روزنامه‌نگاری کشور یکی از پر رونق‌ترین دوران حیات خود را تجربه کرد. هم‌زمان بیشترین سرکوب آزادی‌های فردی و اجتماعی و سیاسی و دستگیری روزنامه‌نگارها هم در کشور اتفاق افتاد. هنوز کسی نمی‌داند دوران او چطوری هم پررونق‌ترین دوران آزادی عقاید و هم وخیم‌ترین دوران سرکوب عقاید بود. وی از همان موقع به خاک سیاه نشست.


شش- محمود احمدی نژاد: کشور را هم با خودش به خاک سیاه نشاند. اینجوری بی‌حساب شدند.


هفت: حسن روحانی: علی الحساب خاک سیاهی در اهواز مشاهده می‌شود.

................................................

نتیجه فرهنگی: تمام رییس جمهورهای ایران که رهبر نشدند به خاک سیاه نشستند.
نتیجه تاریخی: رییس جمهوری که باعث رهبر شدن رییس جمهور قبلی بشود خودش و جد و آبادش را با هم به خاک سیاه می‌نشانند.
نتیجه هنری: رییس جمهورهایی که بیشتر باعث حفظ آبروی نظام شدند به خاک سیاه‌تری نشستند.
نتیجه ورزشی: هرکی بیشتر رید به نظام کمتر به خاک سیاه نشست!